همقصه من
قصه ها کوتاه و نگاهمان بی انتها
یک درصد از حق تو و تمام من! می دانم هیچ عادلانه نیست! اما من به استواری این دل اعتماد دارم... دانشجوی نمونه...این بار برای کف زدن از من چیزی مطالبه نمی کنند! قرار نیست لوح تقدیرم را با پول بخرم! برمی گردم به سال آخر لیسانس، به روزی که پیشنهاد کردند تقدیرنامه ی چهار سال شاگرد اولی ام را بخرم. گفته بودم نه! تقدیرنامه انگار خاک هم نخورد همان روز کاغذش روانه سطل زباله شده و قابش گذاشته شده بود توی کمد...برای مراسم بعدی به درد می خورد... خوشحال؟ چرا خوشحال شدم. مدتهاست که تنها یک چیز مرا خوشحال می کند او خوشحال می شود و همین کافیست! ته مانده های موفقیت را جمع می کنم تا خوشحال تر شود همه را در دست می گیرم و تمام جاده ها را می دوم...می رسم به میعادگاهم پله ها را دو تا دوتا بالا می روم...یک لبخند منتظرم است! اولین میزی که هیچ کس در دو سوی آن رئیس نیست! - چای؟ - فقط یک فنجان کوچک... تو که آمدی، فنجان خالی خاطرههایم موج برداشت... در این چند گاه ته تمام فنجانهای
زلال به دنبال دل خودم و خودت گشتم. و شبها در اخترکی منزل کردم که گلم را در آنجا یافتهام و میدانم آن ستارهی
کوچک- تنها ستارهی بازمانده از آسمان صاف کودکی- اخترک ماست
برای من که تمام بیست و دو سال زندگی ام را فکر می کردم که ما درگیر جنگ بودیم یا دفاع؟ نوشتن از جنگی که برایم تنها خاطره ی صف های بلند کوپن را یادگار گذاشته بود و خیابانی که نامش برادران سلیمانی بود و همه به آن حکمت می گفتند... آژیر خطری که تا در سریال های تلویزیونی زده می شد، مادرم می لرزید... جنگ صف های مدرسه بود. وقتی که از این پا به آن پا می شدی و مدیر مدرسه از آن حرف می زد. جنگ چیز بدی بود! هیچ کس مثل فیلم های سینما و تلویزیون دوستش نداشت. جنگ چیزی بود که من نامم را از آن وام گرفته بودم و ادایش کرده بودم... تا آن سال! اما آن سال که گذشت، من زیر بار این وام خم شدم. جنگ را دیده بودم آن سال! فراخوان با این جمله آغاز می شد: «به یاد شهدایی که هنوز می آیند.» آری، هنوز... شب خوابیدم. نیمه شب بلند شدم و داستانی را نوشتم که خوابش را دیده بودم، داستانی که تمام روز به آن فکر کرده بودم. قطعاً برنده نبودم، این را ذهنم می گفت. تنها می خواستم حرف بزنم. و بعد یک پیامک: بهتون تبریک می گم خانم ... جز ده نفر برگزیده؟ چطور ممکن است؟ مهر ماه سوار اتوبوس کاشان شدم و رفتم. تمام طول مسیر به نفر دهم بودن فکر کردم و یا اینکه با یک شوخی روبرو هستم. داستانم را خواندم. بعد اسمم به گوشم خورد؛ همان که یک بار وامش را ادا کرده بودم و شده بودم مژده ی پایان جنگ برای پدرم! نفر اول! من؟! حالا دوباره فراخوان داستان جنگ! خانم ارتجائی که مستقل بودن را به من یادآوری کرد! اینجا می توانید فراخوان را ببینید. مهم نیست که در این مسابقه برنده باشیم، مهم اندیشیدن ما به جنگ است و بس! جنگی که با عنوان خیابان ها نجنگید. با روح تک تک ما جنگید. با روح من که در آخرین زمستان آن هشت سال به دنیا آمدم و تا ابد باید وامِ نامم را بپردازم. درست مثل پیروز داستانکم!
و بعد نفس می کشیدم که خوب و فکر می کردم کدامش بهتر است؟ دست بسته باشد یا در بیمارستان؟ و نمی توانستم فکر کنم مورد دیگری هم هست که... جزوه ی سنایی روبه رویم بود. امتحان داشتم. بعد از دو سال، که نه! نزدیک به دو سال، باز هم امتحان سنایی دارم. همان قصیده ها، البته بلندتر! دیگر مادر در سفر مکه نیست که فکر کنم وقتی بازگشت چه شده است و چطور باید بهش گفت؟ عزیزی را ندارم که محل کارش در انقلاب باشد و سرش هوای قرمه سبزی که نه، حقش را کند... دیگر فریادی نیست که عزیز دیگرم برود فریادش کند... دیگر اشک نیست که بریزد و هنوز جایش روی آن جزوه ی کوچک بماند... اما درد هست، نگرانی هست! درد تازه می شود وقتی دوباره همان قصاید -البته طولانی ترش- را می خوانم و فکر می کنم از قرن ۶ تا به امروز چه اتفاقی افتاده است که دل من و ما هنوز آرام نتپیده؟ این خاک حاصلش چیست جز بغض و آه و گاه فریاد.... اگرچه آدم صورتان سگ صفت مستولی اند هم کنون باشد کزین میدان دل عیّار وار جوهر آدم برون تازد برآرد ناگهان زین سگان آدمی کیمخت خر مردم دمار پ.ن: (سیمین روز از ماه سوم سال 90) 1- دیگر دو سالش تمام شد... 2- پدربزرگ! همرزمانت را یکی یکی دارند قتل عام می کنند! چه خوب که نیستی... چه خوب که فراموشی آن ذهن پیشگویت را پر کرد... هنوز به این فکر می کنم که با افتخار می گفتی شاه را بیرون کرده ای اما هیچ وقت از آن مرداد و کودتا و روزهای در بند بودنت نمی گفتی. اگر بودی حتماً می گفتی انتظار پایان زمستان در خرداد خیلی ساده لوحانه است... اما مدتی بعد وقتی خداحافظی می کردم، قدم هایم را تند می کردم تا دیگر پشت سرم را نبینم. وقتی آشنایی می دیدم، لبخند می زدم اما هربار حس می کردم بهتر بود مثل خودش ابروهایم را چین بیاندازم و از بالا نگاهش کنم. هر بار تنها می شنیدم که دوست قدیمی تازه یافت شده می گفت خیلی موفق است و فلان دستاوردها را بدست آورده و باز هم لبخند می زدم. این روزها آشنایی که می بینم، قدم هایم را تند می کنم. گذشت زمان تمام خلوص و دوستی ها را انگار نابود می کند. گاهی دوستی تماس می گیرد و می پرسد از فلانی چه خبر و من هیچ خبری ندارم. آن قدر تند دویده ام که دیگر هیچ خبری ندارم. گذشت زمان، حس کنجکاوی آدم ها را هم تحریک می کند. نمی دانم چرا؟ همیشه از افرادی که کوچکترین سرک را در زندگی شخصی و اجتماعیم می کشیدند، بیزار می شوم. شاید برای همین است که دیگر حوصله جواب دادن به تلفن ها را ندارم. فکر می کنم اگر تنها یک شکاف کوچک در دوستی ها بیافتد دیگر هیچ گاه درست نمی شود. یادمان می رود زمانی یک نیمکت بوذ که با هم قسمتش می کردیم و مداد رنگی هایمان را وسطش می گذاشتیم... "ما" بودن را فراموش کرده ایم.
گاهی فکر می کنم چه خوب که لیاقت داشتن آن شال گردن بلند آبی را نداشتی! آن وقت من مجبور بودم به جای دویدن از آن پله ها، روی صندلیی بنشینم که برای من نبود... و با مهربانی من را شهروند آمریکایی معرفی می کند. من نمی دانم در هنگ کنگ چه خبر است ولی شهروند آنجا هم می شوم و هزاران نفر دیگر چون من برای فرار از سد ف+ی+ل+ت+ر چنین می کنند.
گاه هوس می کنم بزنم و از بلاگفا بروم. بروم جایی که شما از کامنت گذاشتن در آن نترسید! بروم جایی که از ترس بسته شدن هزار حرف را بهم جمع نبندم! بروم جایی که برای رسیدن به آن از همان نرم افزارها استفاده کنم و به عنوان یک ایرانی ِ ساکن امریکا راحت بنویسم... یاد (هرتا مولر) می افتم که می گفت چطور سختگیری های موجود در رومانی، زبان او را استعاری کرده است. نمی دانم شاید بروم در وردپرس یا بلاگ اسپات که در این صورت خوانندگانی را هم که از ترس کامنتهای خصوصی می گذارند، از دست می دهم... (بنا به دلایلی!) شاید هم بمانم و مولر را الگوی زندگی و نوشتن کنم تا شاید به گرد پای او برسم...
مدتی است که اینجا داستان - به آن معنای خاص- نگذاشتم. لینک یکی از داستان های ساده ام را در سایت دیباچه می گذارم ----> من را به خانه ات دعوت نکن امیدوارم از نظرات ارزنده تان من را بهره مند کنید... تا همین امروز برای این داستان بسیار ساده، هم تشویق شده ام و هم با برخوردهای بسیار تندی مواجه شدم! نمی دانم چرا؟! همسایهی طبقهی هفتم جلاد نبود، اما آن روز بوی خون میداد. کاش پزشک بود! آنوقت میتوانست گلوله را از گلوی خواهرم درآورد!
«دلت به ره قوی دار!» «همیشه به بند کشیدن بود، نه از بند رهانیدن؛ چرا که سالیان آزگار طول کشید تا «از بند رهانیدن» به کلام آمد.» (هرتا مولر)
| Design By : Night Skin |


